|
بزرگ شده ام نه به اندازه ی گلها.. به اندازه ی علف های هرز باغچه مان!
باز هم فصلی رفت ..لحظه ای در بر من پرپر شد. انگار دوباره متولد شدم. تولدم مبارک....!!!
این پستم یکم طولانیه شرمنده..
متنشو یجایی خوندم برام جالب بود گفتم اگه دوست دارید بخونین!
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد . میخوام .بهش بگم ..میخوام که بدونه..من نمیخوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد.. میخوام .بهش بگم ..میخوام که بدونه..من نمیخوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . میخوام .بهش بگم ..میخوام که بدونه..من نمیخوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد.. میخوام .بهش بگم ..میخوام که بدونه..من نمیخوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم . نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم".. میخوام .بهش بگم ..میخوام که بدونه..من نمیخوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم . سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
این پستم مختص به خواننده ی محبوبم
ابراهيم حامدي (ابي) صدايي بي همتا در تاريخ موسيقي ايران ...
ابراهيم حامدي متخلص به "ابي" در ۲۹ خرداد سال ۱۳۲۸ در ميدان فوزيه تهران ديده به جهان گشود.
حتما روی ادامه ی مطلب کیلیک کنید
بعضی وقتها دلم می خواهد سرمو بگذارم رو سینه ی یکی و هق هق گریه کنم.. ای کاش نمی رفت.......
دلی دارم که هر دم بی قراره چرا این دل پرستاری نداره؟! کجایی ای طبیب دردهایم؟! بگو اخر مگر این بود سزایم....؟!!! شاعر: ...
با هرکه سخن گفتم در خود گره ای گم بود چون کرم شبانگاهان میتابی و میتابم بر هر که نظر کردم گریان و پریشان بود چون ابر سبک باران میباری و میبارم من درد محبت را هرگز به تو نسپردم این عقده ی دیرین را میدانی و میدانم بر مرثی ام بنگر نقش رخ خود بینی این قصه ی دیرین را می خوانی و می خوانم
|





درحال احداث